خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 32 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

🌠سیاره

تمرین

امروز خواهرم با همکلاسيش قرار گذاشته بدن واسه تمرین ساز شناسی که از 6تا7تمرين کنن ،خیلی خوب بود با مامان و خواهرم به اتفاق بابام رفتیم جهاد بابام ما رو گذاشت و قرار شد بیاد دنبالمون ... در کل روز بدی نبود اما هر سه تامون خیلی خسته شدیم نميريم بیرون وقتی هم میريم خستگی بعدش معرکست .  
18 بهمن 1394

درد دل های یه دختر 22سال و ...

امروز و این هفته رو خوب شروع نکردم ،از اونجا میگم که نمازم قضا شد ،با ناراحتی بیدار شدم ...بابام روی مساله ای خیلی حساس شده و اونم درس ن خوندن ماست بالاخره هر بچه ای یه زمانی نمیتونه درس بخونه شاید به خاطر شرایط به خاطر خیلی چیزا ... جوری شده که هر وقت زنگ میزنه خونه از مامانم سوال میکنه ما داریم درس ميخونيم ،جمعه ها که ... خیلی روی این مساله حساس شده یه روز خوش نداریم اصلا روی شادی رو ندیدم توی این سن که باید با انرژی بود و سرحال ،دارم افسردگی میگیرم هیچی خوشحالم نمی کنه حتی یه بیرون رفتن معمولی ،از امام رضا خواستم کمکمون کنه اما ایشون هم دیگه من دوست نداره انگار لیاقتش نداریم ...
17 بهمن 1394

دلسوزی بی اثر

امروز هم مثل جمعه های دیگه با ناراحتی مامان و بابام و ما سپری شد ،آخه کی قراره بهم نگاه کنی کی قراره جوابم بدی کی قراره مشکلم حل بشه ؟؟؟تا کی باید صبر کنم  بابام فشارش رفت روی 18و مامانم دل درد شد ولی بازم انگار نه انگار چرا انقدر بی تفاوت شدیم چرا روی ما اثر نداره حرفشون چرا  اونا حرف بدی نميزنن اما به نظر من دخالت میاد اذیت یا هرچیز دیگه ای دوست دارم خودم تصمیم بگیرم ....
17 بهمن 1394

نظرسنجی

دوستان گلم که اینجا اومدین با خاطراتم همراه شدين با روزهای زندگیم با غم ها و شاديهام ... ازتون میخوام هر کدوم از شما که به اینجا سر زدين از خاطراتی که اینجا نوشتم و برداشتی که از اونها داشتين بگین به نظرتون من چه شخصیتی دارم ،این روزا دوست دارم خودم بیشتر بشناسم ؛ازتون میخوام توی این راه کمکم کنید... ...
16 بهمن 1394

دعای ندبه

الان مامان مهربون و دلسوزم داره عدسی درست میکنه واسه دعای ندبه فردا که بابام قبول کرده البته داخل مسجد محل کار بابام برگزار میشه نه تو خونمون ...ایشالله بزودی بیشه تو خونه برگزار کنیم ...  
16 بهمن 1394

داستان امشب

امروز و الان قراره بريم مغازه دوست جدید بابام واسه خرید کفش البته اگر مناسب باشه ... پ ن :چه خیالاتی داشتم برای خودم ،نشد بريم یعنی من که پایه ثابت بیرون رفتنم اما این خواهر بلای من همیشه ساز مخالف میزنه ! پ ن : به جای اون رفتیم شیرینی خریدیم ...
15 بهمن 1394

خرید عروسی

به پیشنهاد خواهر جونم تصمیم گرفتیم عکس لباسهایی که واسه عروسی دختر خالم خریدیم بذار م تو وبم هم يادگاريه  هم خاطره ... پ ن :در توضیح عکس بگم که لباس هامون یه قسمتش طلائیه و به خاطر نور بد اتاق به سبز مایل شده !     این لباس خواهرم      این هم لباس من    ...
15 بهمن 1394

پشیمونم

تو خونه موندن و بیرون نرفتن و کلی مشکلات دیگه انقدر عصبیم کرده بود که نفهمیدم چی گفتم الانم مثل چی پشيمونم ،کاش من ببخشه خودش میدونه نفهمیدم  چیزایی که در موردتو می نویسم و میخوني عین واقعيته ،دروغی درکار نیست ،به تمام چیزایی که برات ارزشمنده قسم راست میگم ... تو که میدونی من و تمام آباني ها از دروغ بيزاريم ...  
15 بهمن 1394

تعجب شدید!!!

امشب وقتی رفتم بیرون توی حیاط نزدیک بود شاخ در بیارم آخه هوا اونقدر سرد بود که فک میکردی الان که برف بیاد بعدازظهر اونقدر گرم بود که یاد بهار افتادم اما شب !  
14 بهمن 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد